این روزها...
صبح ها با هزار و یک افکار
می شوم من ز خواب خود بیدار
می کنم یادی از پدر مادر
خاله و خواهر و عمو و برار
خاطراتی که از همه دارم
می رود از مقابلم چو قطار
روزهای قشنگ و خوبی بود
شاد بودیم با کم و بسیار
هر کدامش حکایتی زیباست
که نگنجد درون این اشعار
گر چه این خاطرات دیرین است
لیک یک هفته قبل بود انگار
بهر آزادی از گذشته دور
می کنم با خیال خود پیکار
از گذشته به حال می آیم
وضع موجود و حال استمرار
می زنم غلت روی آن پهلو
فکر آینده می کنم این بار
بار دیگر دوباره می آید
پیش چشمم بها و نرخ دلار
می شود ذهن من پر ازارقام
قیمت سقف و ارزش دیوار
از برای حساب موجودی
جمع و تفریق می کنم تکرار
می کنم یک نظاره برساعت
نشود دیر ساعت سر کار
چون که دارم هنوز فرصت فکر
می روم توی کار فصل بهار
می شود چهره ام دوباره عوض
در عجب می شوم از این رفتار
که چرا در میان این همه لطف
زندگی را نموده ام دشوار
همه جا شاد و خرم و سرسبز
پس چرا من نمی شوم بیدار
شده ام غافل از هوای دلم
دل خود را سپرده ام به دو کار
حسرت قبل و حرص آینده
کرده من را ز زندگی بیزار
باید اکنون ز جای برخیزم
نشوم من اسیر این افکار
صبح هر روز هدیه ای زیباست
بهر لذت ز مجمع الاسرار
السلام ای بهار ای خورشید
مرحبا ای حبیب ای دلدار
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 8:34 توسط محمد از نارمک
|